در طول دعاهای صبحانه من فرشته آمد و گفت: «مادر مبارک میخواهد تو را ببیند.»
بهصورت ناگهانی، خودم را در حضور مادر مبارک یافتم. فرشته و من کنار دیوار زیبایی از تودههای کوچک گل نارنجی، صورتی، قرمز و سفید ایستاده بودیم.
او گفت: «والنتینا، بیای و به مرا کمک کن. با رنجت و همه چیزهایی که گذشتید، بیای و نگاه کنید بر پاداش خود.»
چند گیاه را از زمین رشد میدیدیم، اما علفهای هرز در میان آنها بود.
مادر مبارک گفت: «همه علفها را بیرون بکشید.»
دیگر افراد مقدس نیز آنجا بودند و علفها را خارج میکردند. یکی از آنان، علفهای هرز را روی یک استند گذاشت و سپس آنها را در آتش سوزانده شد.
پرسیدم: «چگونه چمن ترش میسوزد؟»
فرشته پاسخ داد: «آنها نوعی مایع بر روی آن ریختهاند. محصول خوب باقی مانده، اما علفهای هرز سوزانده شده و محکوم هستند.» چمن که سوخت کاملاً سیاه شد.
در مورد دیوار گلها، مادر مبارک گفت: «فقط تودهها را در زمین قرار دهید. ببینید چه مقدار میوه از طریق همه رنجت تولید کردید.»
گفتم: «مادر مبارک، آنها بسیار زیبا و زنده هستند.» هر چیز اطراف ما زیباست.
مادر مبارک بسیار خوشحال بود و گفت: «نگاه کنید چه مقدار میوه تولید کردید. بسیاری از روحها به آسمان رفتند و چنین چیزهای زیبایی رخ داد که شما حتی نمی�یدهاید. یک روز خواهید دانست. همه اینها از رنجت زخم پا شماست.»
پس، مادر مبارک، فرشته و من آن مکان دلپذیر را ترک کردیم.
مادر مقدس گفت: "دانی که پسرم بسیار توسط جهان آزارده شده است. جهان خطری که در آن زندگی میکنند نمی喚ند. بشریت تغییر نمیتوان یا توبه نمیکند. توبهٔ لازم است زیرا پسرم بیصبر شده است. او منتظر اجازه دادن برای تغییرات به وجود آمدن، یا جنگ به وجود آمدن، یا فاجعهها به وجود آمدن است. مردم تغییر نمیکنند. او بازمیدارد، اما زودا خواهد گذاشت. من دیگر قادر به بازداشت پسرم نیستم. او بیصبر برای دعا است. بگویید به مردم که توبه کنند و تغییر یابند."